مانده انگار

خيالش پيداست

مانده اين شک

که چرا می آيی؟

و چرا می‌مانی؟

باد با زمزمه‌ها آرام است

ابر با بارش خود

کاش من می‌ديدم

خنده‌هايی که برايم جان است

آری از دور علامت پيداست

نقطه فهم و ندانستن من

اين علامت همه را روشن کرد

که چرا خاموشی

و چرا آرامی

تو برايم خاکی

گاه هم مثل تبر

آه من می‌دانم

که چرا خندانی

و چرا می‌مانی

/ 3 نظر / 6 بازدید
کورش-وفاداردلشکسته

سلام...ممنون که سر زدي..يه بار ديگه بيا و داستان عشق من رو هم بخون! اگه دوست داشتي از اپديت وبلاگ با خبر شي در گروه وبلاگ عضوشو تا موقع اپديت برات ايميل بيادآخه id من ديگه add نميکنه،پر شده ...هر 4 روز يک بار و فقط يک ايميل براي شما فرستاده ميشه... در ضمن اين وبلاگ 4-5 روز يه بار اپ ميشه...دوست داشتي باز هم بيا http://login.yahoo.com/config/login?.intl=us&.src=ygrp&.done=http://groups.yahoo.com/group/vafadar-delshekaste/join?

بی نام

و تو هنوز نميدانی ... نه کم می دانی بسيار ديده ای و به خيال خود انديشيده ای چه زود قضاوت می کنی کاش برايت فرستاده بودم آن شعر هايی که وعده کرده بودم عيب بسيار است نه آنگونه که می پنداری .ذهنت کودک است شراره جان خيلی کودک . من از خواندنی هايت درهمین چند روز زیاد آموختم .ولی تو چه آموختی از این همه خواندن و نوشتن...........

معذرت که اسمت اشتباهی شد غزاله