اضطرابی که به يقين رساند او را

در من حلول کرد

افسانه‌ای ديگر زاده شد

ما به بی‌وارثان تاريخ پيوستيم

باری٬ تمام راه را ساييديم با چنگهای خون آلود

به کجا رسيديم؟

از کدام راه آمديم که گلها را وقت رستن سنگ پنداشتيم؟

عرشها را فرش کرديم٬ چگونه با شقاوت حريم ملکوت را

آن پايگاه ابدی عالم را

زير پای غرور طاووس‌های بی‌پر نهاديم

ما به شاهراه هم شک داشتيم

نويد دوستی با اطمينان ايمان را چه کس فرياد زد؟

برادری با برابری مثل شب بود برای صبح

مگر نديده بوديم دستان کودکی که از شلاق ترس

روی گونه‌های کبود يک اشتباه می‌لرزيد؟

غوغای باران هم کفايت نمی‌کند

شايد روح ملکوت خون بی ياران را از دستهای جهان پاک کند

شاد باشيد که روزی می‌دانم

ما از همه برتر خواهيم شد

روزی روی ابرها راه خواهيم رفت

و به باد فرمان عبور خواهيم داد

ما به آسمان خواهيم پيوست

اما نمی‌دانم آن سال که ما می‌رويم

لکه‌های خشم با ما می‌آيند؟

يا دنيا٬ تا ابد٬ از نور کرده‌ها٬ اين تنها وارثان ما

سرشار خواهد ماند؟

نمی‌دانم و تظاهر می‌کنم که آگاهم

گاهی به خاطر بياوريم

شايد آسمان هم آتش داشته باشد.

 

لینک