مانده انگار

خيالش پيداست

مانده اين شک

که چرا می آيی؟

و چرا می‌مانی؟

باد با زمزمه‌ها آرام است

ابر با بارش خود

کاش من می‌ديدم

خنده‌هايی که برايم جان است

آری از دور علامت پيداست

نقطه فهم و ندانستن من

اين علامت همه را روشن کرد

که چرا خاموشی

و چرا آرامی

تو برايم خاکی

گاه هم مثل تبر

آه من می‌دانم

که چرا خندانی

و چرا می‌مانی

لینک