بتاب

بتاب ماه خاموش

بتاب که خورشيد هم جادو بود

گرم کن شمع

گرم کن فرسنگها فاصله بين ما را

گرم کن که محتاج است اين راه يخ زده

بخواب غم

بخواب لحظه‌ای حس کنم جوانی را

بخواب غم٬ تو صاحب آزادی٬ مالک آوارگانی

بنازيد بر اسبهاتان٬ اينجا با خشم می‌تازند بر دشتها

افسون شده اين بی‌ثمرترين کام عالم

شيفتگان ليلا تنها شبی می‌خواهند او را

حرمت حرم شکسته اند اين لامذهبان ديندار

مردان می‌فروشند آغوش امن يار را

روزها گرم نيست

شبها مريخی شده

بتاب ماه٬ بتاب ٬ دنيا فراموش کرده تو هم تنهايی

به سبزی برگ دل خوش کرده بودند غنچه‌ها٬برگها را چيدند

دستی نيست حرص کند اين فرسوده فکرها را

بيا «فردا»

بيا حضورت پيداست

«دانه جوانه می‌زند»

پس فردايی هست!

منتظر می‌مانم.

لینک