نمی‌دونم چرا يه جورايی نوشته‌هام داره سياسی ـ اجتماعی می‌شه . 

به هر حال اميدوارم هيچ کدومتون مثل من تعطيلات عيد تنها نباشين .

با تو اشک ميريزم ٬ با تو

برای تو نيست٬ نه

من محتاج ترم به اشک

بيا فارق شدن ماهی را از تخم ببينيم

ديگر ماهی‌های طلايی برکه‌ها هم کوسه می‌زايند

صد دام ساخته‌اند با نيرنگ به دام انداختن خارها

مگر نمی‌بينند جغدها در اين جنگل قانونمند هنوز آزادند

اشک می‌ريزيم

برای خود

ما به تنهايی محتاج‌تريم ٬ تا حراج‌های بزرگ

تا جايی که شرافت زنانه را به شريف‌ترين نقدها می‌خرند

تا جايی که جان هست و مرده‌ها را در معبد اهوراييشان ستايش می‌کنند

نمی‌دانند با اين بازی

اهريمن را پيروز ساخته‌اند

شهر پر شده از ندای :«روحت شاد اهريمن نيستی که ببينی....»

 روزی زالی بود ٬ که شبها با خيال سپيد چهره‌اش کودکان را در خواب می‌کرديم

امروز به جرم دم زدن از نوادگان رستم که بيداد زمان را به تنگ آمده‌اند سالها از نگاه کردن به آسمان محروم می‌شويم

اين حقيقت نيست

دستان ما کوتاه است

قامتها را خم می‌کنيم از چهارراههای تاريک تعظيم بگذريم

جرعه‌ای٬ هر چند بدل. قطره‌ای ٬ نه دريا. ثانيه‌ای ٬ نه سالها . به ما آبادی آزادی را نشان دهيد

زخم چرکين جنگ٬ زير اين پوشيده نقابها آزار می‌دهد

بوی دلنشين شرابهای ناب چند ساله٬ جای بوته‌های ياسی که هديه می‌داديم و اقاقيايی که می‌گرفتيم را پر کرده

روحت شاد اهريمن ٬ نيستی که ببينی....

لینک