چشمهای بی روح سرباز

مردی که سربار بود

نفسهای آرام

و کدورت تلخ لبخند عاريه ای که بر چهره‌اش سنگينی می‌کرد

دستهايی که می‌دانم٬ نمی‌دانست ساعتهاست گرمای حقير جيبهای خاليش را ميهمان است.

بهانه‌ای که نبود تا او را به راهی راهنما باشد

پس سردتر از سرما و بی‌خيال‌تر از آسمان راه می‌رفت.

چيزی که در نگاه پراعتماد بی‌نياز بودنش می‌ديدم٬

و زردی واضحی که روزهای گرسنگی‌اش را شاهد بود٬

ترديدم را پرواز می‌داد.

حتی آواز گوش نواز کبوترهای باکره

حتی پنجه‌های نرم بوته‌ها

و هياهوی هميشه پايدار خيابانهای تظاهر

راه مستقيم نگاه او را به بی راه نمی‌برد.

نفرين کودکی که ديگر بابا نداشت٬

و زنی که می‌دانست تنهاتر از هميشه بايد رفت٬

با طفلی که سالها بعد می‌فهمد از دنيا يتيم‌تر است٬

تنها خاطراتی بود که حالا شک داشت کودکی‌های اوست٬

يا تلفيقی از ماخوليای ذهن غربت زده‌اش؟

سالها پيش٬ روزها بعد٬ تمام ثانيه‌ها

او گام برمی‌داشت٬ نه٬ فرياد می‌زد

او خسته بود٬ از نگاهش خشم می‌باريد

شعله‌ای که می‌دانست خاموش خواهد شد

قطره‌ای که هيچ گاه به روح دريا شدن اعتقاد نداشت.

مردی که کودک بود.

می‌دانست چه می‌خواهد.

زمزمه‌اش جاری بود

مردی که از کودکی‌هايش تنها

يک پدر می‌خواست.

 

 

 

لینک