تو   

تو که از شادی من بیزاری

آی مردی که نشان از همه دزدان داری

من به اندوه عظیم هدفی تسلیمم

من گهی موهبت شادی و هر لحظه ولی غمگینم

مرد من ، هدیه از این خاطرۀ نامیمون

وارث هرچه کسالت ، شعر بی قافیۀ ناموزن

رسم قربانی این بتکده نیست

من لبالب عطش و ترس که این شعبده چیست

به پریشانی این خواب مرا میبینی

این تویی ؟ یار منو همنفس نفرینی ؟

دست بردار، زکابوس مرا آزاد کن

وقت حاشاست به هر تهمت و حرفی سندی افشا کن

مزد را بر عرق سرد تنم اهدا کن

من ، همین فاحشه را ، راهبه دیروزی

مثل هر زن بارهایی ز نگاهت

حرمتی چند، ولی لعبده ای پست در این دنیا کن

لینک