حدودا بعد از ۳ ماه

سلام

نمیدونم سرگرم کاری بودم که نمیومدم یا خودم مشغول نشون میدادم . به هر حال یه وقتایی نباید بود و فقط باید سکوت کرد.

دوست داشتم چیزیو که تازه نوشتم بذارم اینجا. یه جور نظر شخصیه. بخونیدش. مرسی

بیا تبرها را اعدام کنیم .شعارش با من:

«دست از ارهاق لاله ها بردارید»

شهادت این نیست. دانه ها را در خاک٬ قطره ها را در ابر٬ هرچه بویی از رسیدن دارد٬ در نطفه ویران کردن.

سالها پیش به یاد دارم٬ با اعتقادی عمیق به عشق میمردیم و این گلهای وحشی غمگین مظهر ظهور نور بودند.

حالا چه؟

از کودکت بپرس . باز باید تکرار کرد:

«هیچ خونی لاله نمیزاید. هیچ دستی باغبان این شور نیست. شهادت رسیدن است برای من لبریز شدن از معجون انتظار است. آن دم که میروی و لبخند میزنی . میمیری و زنده تر بازمیگردی.نوعی تناسخ . شاید در دنیایی برتر. »

هرچه باشد به سوگواری های پوچ و سنگی تو نیازی نیست.

جامه میدری از این عزای هزارساله

تظاهر میکنی و نمیدانی چقدر دلم میگیرد وقتی ٬ مثل تو فارغ نیستم. مثل تو سنگینی سالها ندانم کاری را به دوش نمیکشم در شهر. و مانند تو به پارچه های سبز اعتقادی ندارم.

مرد شهیدان قرنهاست مرده

اگر میخواهی نامش بماند تا ابد٬ آیین مهر بیاموز ٬ که او به راه عشق رفت و تو درگیر تناقضی .

او بود و رفت . تو هستی و میروی .

علامت را زمین بگذار.

باغبان٬ لاله ها را آزاد کن.

شهادت

نشانه نمیخواهد.

لینک