مانده انگار

خيالش پيداست

مانده اين شک

که چرا می آيی؟

و چرا می‌مانی؟

باد با زمزمه‌ها آرام است

ابر با بارش خود

کاش من می‌ديدم

خنده‌هايی که برايم جان است

آری از دور علامت پيداست

نقطه فهم و ندانستن من

اين علامت همه را روشن کرد

که چرا خاموشی

و چرا آرامی

تو برايم خاکی

گاه هم مثل تبر

آه من می‌دانم

که چرا خندانی

و چرا می‌مانی

لینک
       

فلاکت فلک کافی نبود٬ ما را هم بازی دادند

ضخامت خاک کم بود٬ روی ما سوارند قاطرها

انقدر پرواز نکرد پروانه٬ کلاغ‌ها صاحب شدند دريا را

ماه با ماهی رفاقت کرد٬ دستش را گرفتند٬ حالا ماه در آب است٬ رهايش نمی‌کنند

نجات٬ نجات کرد بلبل٬ از عشق نخواند .مرغ را روی سن تحسين کردند!

رثای شهيدان شد رسای پول٬ شهادت را قاب کردند به موزه‌ها دادند. فردا اطلاعيه آمد «تاريخ را گم کرده‌ايم٬ تا اطلاع ثانوی موزه‌ها تعطيل»

شاه بيرون شد از قصر٬ گدا را بردند معبد٬ دو روز مانده بود به عيد٬ سيب گران شد.

گفتيم چرا؟ گفتند: موبد سيب دوست دارد

سرد بود هوا٬ شمع روشن کرديم. سرمايه ملی حفظ شد

زمستان بعد شمع هم نداشتيم٬ نمی‌دانم قحطی از آسمان بود يا شمع‌ها صادراتی

خلاصه دست فروشی کرديم آن سال. نان را دادند فقير همسايه٬ ما سيرها چند ماهی آب خورديم.

چه مضحک بود آن روزها٬ هنوز فکر می‌کرديم کسی با ماست٬ نگو «کس» را خريده بودند

او هم يک کيف خارجی داشت

لینک